تبليغاتX
خاطرات برفی من
   
 

.
 

 
 

 
 
 

 
.
 
 

سلام
من خودمم
19سالمه
و دانشجوی مهندسی جنگلداری هستم
در یکی از شهرهای شمالی

اینجا اگر غلط املایی دیدید90% از قصده
حالا به منظور مختلف
... D:


نظر یادتون نره


يه مامان دردش گرفت:
«تخم مرغ را شكستي»
«يك هو، بيرون جستي»
افتادي تو گهواره
چشمات نمي ديد،
گوشت نمي شنيد،
پاهات نمي رفت ،
دستانت نمي گرفت،
مغزت كار نمي كرد،
هيچ چي نمي فهميدي،
هيچ كس را نمي شناختي،
تو گهواره افتاده بودي،
فقط سه كار بلد بودي:
1- شير مكيدن،
2- زيرت شاشيدن،
3- گريه كردن!


صد سال گذشت،
چشمانت نمي بسنه،
گوشات نمي شنود،
پاهات نميره،
دستات نميگيره،
مغزت ديگه كار نميكنه،
هيچ چي نمي فهمي،هيچ كس رو نمي شناسي،
تو بسترت افتاده اي،
فقط سه كار بلدي:
1... ، 2... ، 3... !
بعد ميندازنت تو دل زمين،
باز خاك ميشي،
از تو هيچي نمي مونه،
«تو» مي موني،
آدميزاد دور مي زنه،
مثل زمين، مثل زمان،
مثل بهار، مثل همه چيز:
آب، گل ، درخت، زمين، ستاره، خورشيد،
منظومه ها، كهكشان ها، همه جهان!

هيچ بودي ، خاك بودي ،
دور زدي ، هيچ شدي ، خاك شدي،
از تو چيزي كه مي مونه:

كاري كه كردي مي مونه،
هر كاري كردي مي مونه،
كاري اگر كردي مي مي مونه،

_دكتر شريعتي_



ایمیل مدیر : whitedwarf_gh_1988@yahoo.com



RSS
 
مهربانی
موضوع :
نویسنده مونا  تاریخ ارسال جمعه هشتم اردیبهشت 1391 در ساعت 22:23

ای کاش بی هیچ کلامی،با هم همراه می شدیم.

و دست به دست پرستوهای مهاجر تا فراسوی ناکجاآباد

زندگی پرواز می کردیم.

ای کاش با طنین آوای ملکوتی اذان ذره ای دلهایمان

می لرزید،دستهایمان را بلند می کردیم.

و در پیشگاه معشوق همیشه جاودان،

طلب عمر و نیاز می کردیم.

ای کاش به جای اینکه در برابر گریه های کودکی مظلوم،انگشت

تعجب و حیرت به دهان بگیریم،

ذره ای عشق،

قطره ای مهربانی،

و کمی محبت و عاطفه،

در دستهایمان میگذاشتیم و تقدیمش می کردیم.

ای کاش همان تکه نانی را که داشتیم با هم قسمت می کردیم.

سهمی از آن تو و سهمی برای من.

ای کاش یکدیگر را دوست می داشتیم.

و به جای سالهای دور از هم،

در برابر لحظه ای جدایی تاب نمی آوردیم.

ای کاش زمانی که باران می بارید،

قطره های باران،دلهای مسدود شده و غبار گرفته مان

را جلا می داد.

و به وسعت آسمان آبی آن را،

                                      پاک و روشن می کرد.

سلام بچه ها یک وب سایت درست کردم توش دل نوشته هامو با یکسری شعرایی که دوست دارم میذارم بیاید ببینید نظر بدید شمام اگه مطلبی دارید بگید خوشحال میشم.قربانتون قابل توجه بچه های باحال اتاق ۴...

sarzadee.blogfa

 

 
.:: ::.
 
شمام یه چیزی بگید تا من تایید کنم عزیزانم دختران گلم
موضوع :
نویسنده مونا  تاریخ ارسال شنبه سیزدهم اسفند 1390 در ساعت 19:47
سلام

فداتون بشم عزیزانم.دوباره مثل روزی که با آتیش دعوامون شد پشتم واستادید دمتون گرم.بشه جبران کنیم.

شمام یه چیزی بگید تا من تایید کنم عزیزانم دختران گلم بیا یک کاری کردم که این غزال گلم کلا وبو بی خیال شد رفت.کجایی بابا دلم پوسید هر روز میام نیستی.دختر تو که فکر نکنم زیاد اهل خونه تکونی و کارای خونه باشی یک پا خانومی برای خودت.

چند روزه مامانم مجبورم کرده خونه تکونی کنم.دلم تنگ شده برای دوران دانشگاه لااقل میومدیم اونجا دیگه این کارارو که نمیکردیم.

میخوام مثل غزال رنگی رنگی بنویسم از این کارش خوشم میاد


تقدیم به غزال عزیز دوست دارم

***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
سلام من دوست این خانمم!!!
موضوع :
نویسنده مونا  تاریخ ارسال شنبه پانزدهم بهمن 1390 در ساعت 13:32

سلام من دوست این خانمم

حالا نمی خوام که لوش بدم ولی زیاد به اطلاعاتی که میده توجه نکنید و روش به عنوان یک خانم مهندس زیاد حساب نکنید این از بچگی آرزوی مهندسی داشت و متعصفانه هیچ وقت به آرزوش نرسید این مدرکیم که الان داره به زور و با نذر و نیاز بدست آورده

یک وقت فکر نکنید که من میخوام زیرآبشو بزنم اصلا همچین فکری نکنید من خیلی دوستش دارم هر چند ازش چیزی به ما نرسیده ولی همین که من دوستی با این همه تخیلات بالا دارم خوبه شاید با این تخیلاتش به یک جایی رسید دست ما رو هم گرفت خدا رو چه دیدی.

میخوام یک خاطره جالب از دوران بودن با این خانم تخیلی تعریف کنم:

یکشب ما تو خوابگاه خواب بودیم(خوابگاه شمال) این دوستم هم

***کامل شده در ادامه مطلب...

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
ریاضی!!!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال جمعه سیزدهم آبان 1390 در ساعت 21:8

یه ترم ریاضی داشتیم

از ساعت 2 تا 6:30 !!!

نامرد دهمون و سرویس میکرد.

دیگه 5 که میشد همه روانی میشدیم،

من که هر جلسه...

یه دفعه شو میگم...

-- استاد؟

استاد: بله؟

--استاد؟

استاد: بله؟

--اقا اجازه یه چیزی بگم؟

استاد: بگو؟!

-- میخواین برم واستون چایی بریزم؟

(لبخند گوش تا گوشه استاد)!!! چرا؟!

-- رنگتون پریده!

استاد: نه بابا؟!

-- باور کنید استاد پای چشاتونم کبوده!

انگار دیشب خوب نخوابیدین؟!

استاد: حرفتو بزن؟!

--:بریم دیگه استاد شما خیلی خسته این؟

استاد: یعنی من خفه شم؟!
(خنده ی کلاس)
--استاد اگه نمیگفتین من روم نمیشد بگم!!
(خنده کلاس و استاد) !!!

--صلوااااااااات!

(استاد وسط صدای همهمه و صلوات) : کجا؟!

--آخه استاد خالتون خیلی بده نگرانتونیم!!


استاد: پاشین برین بابا !!! :))))

 
.:: ::.
 
روزه من!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال شنبه سی ام مهر 1390 در ساعت 21:2

مینویسم

باز مینویسم

از سره تنهایی

تا به آغاز مینویسم

که بدانید دله من شوق آغازی داشت!

عشقه پروازی داشت!

نه، این نشد بریم از اول.

اصلا نخوام بنویسم باید کیو ببینم؟!

نمیفهمم آخه! کسیکه یه...

***کامل شده در ادامه مطلب..

----------------

دوستان خواهشا نظره خصوصی نگذارید که نخونده پاک میکنم،

حتی بچه های اتاق 4 :P

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
!!!!!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال پنجشنبه هفتم مهر 1390 در ساعت 19:2

مرجان واسه اینکه ماشین برداره یکمی استرس داره. بره همینم چند جلسه مهارتی برداشت.

مربیش مرد بودو واسه اینکه بره کلاس اومد دنبالم تا باهاش برم.

تا نشستم تو ماشین گوشیم زنگ خورد...


***کامل شده در ادامه مطلب..


نمیدونم چرا این چند روز هرجا میرم میپرسن : این هفته رفتی مدرسه؟!!!
خدایـــــــــــــــــــــــــــــا  !!!

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
استخدام !
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 در ساعت 0:13

شرکت 6تا خط تلفن داره، اومدم تو سالن که برم آب بخورم، دیدم یکی از خطا همش داره زنگ میخوره و منشیا  دارن با2-3تا از خطا صحبت مبکنن  .

(به یکیشون اشاره کردم و گوشیو برداشتم)

-بله بفرمایین؟

(یه صدای مردونه و خیلی جدی)سلام خانوم خسته نباشید، موسسه...؟

-متشکرم بفرمایین؟

/ببخشید یه سوال داشتم، میتونم از شما بپرسم؟


***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
دخترا !!!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال پنجشنبه بیستم مرداد 1390 در ساعت 21:58

امروز از باشگاه میومدم خونه،

از دور دیدم دوتا دختر که تاپ های کوتاه پوشیده بودن و روش هم مانتو های بلند تا زیر زانو اما بدون دکمه!

موهاشون بلندو رنگ کرده که نصفش اکستیشن بود تابلو بود موی خودشون نیس! با آرایشی که اگه نداشتن اصلا شناخته نمیشدن !

داشتن شوخی میکردن و میخندیدن و همو هل میدادن اینطرف و اونطرف.

منم داشتم آروم راه میرفتم،

دستامم تو جیب مانتو بود. مثه همیشه.

بهشون که رسیدم، یکیشون دستشو زد به کمرشو یه سوت زد گفت: او اینجارو ، چه خانوم فشنی!

(واستادم): آخی خیلی دلت میخواد بهت بگم فشنی؟!

دختره:واه واه واه ، چه افاده ها!

-تاحالا کسی بهت گفته خیلی خوشگلی؟

(دختره یه چش و ابرویی بالا انداخت گفت): آره ، زیاد گفتن.

-جدی نگیر، خواستن دستت بندازن D:

(بعدم را افتادم رد شدم) :اِ وا دختره پررو دیدی چیگفت؟! دوستش: ولشون کن اینا تازه به دوران رسیده ان !!! :)))

 
.:: ::.
 
نه بابا!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال چهارشنبه یکم تیر 1390 در ساعت 21:55
-کجا داری میری آبجی؟! مگه نمیریم خونه؟! 

مریم:  نه بابا بیا .

-د میگم کجا؟!

مریم: میخوام ببرمت بت پیتزا بدم.

-ها؟! چیشده؟! مگه تو عجله نداشتی؟!

مریم: هروقت من میخوام مهمونت کنم تعجب میگنی! چرا؟! فکردی عاشق چشم و ابروت شدم مهمونت میکنم؟!

-پس چی؟! دلتم بخواد!  

مریم: عمراً, دلم واست میسوزه میبینم دوست پسر نداری منم مدام مهمونت میکنم. 

-(از خنده صدام در نمیومد) اگه واسه اینه که پس چقد خوبه! هه! چه غلطا!! دلت واسه عمّت بسوزه ! عوضی!

...

***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
احضار روح ! (1
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال شنبه سیزدهم فروردین 1390 در ساعت 0:2

 

روز یکشنبه ،از6صبح بیدار بودیم و از7:30هم تا6:30 عصر کلاس داشتیم.

کلاس آخرم که ریاضی بود و دیگه بچه ها گیج گیج بودن. اما رسیدیم خوابگاه دیگه خواب از سر همه پرید و نمیدونم چرا حتی خودمم اصلا خوابم نمیومد.


***کامل شده در ادامه مطلب..


  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
من آشپزیم عالیه!!! D-:
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال چهارشنبه دهم فروردین 1390 در ساعت 16:21

-بچه ها این کتاب دفترارو بیارین رو میز نهارخوری که از سخنان گهربار منم بی بهره نمونین.
(علی2سال از من کوچیکتر-19-بهارم6سال-14-سالشه)
-خب کباب که نه،چی درست کنیم؟

***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
گاهی
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال دوشنبه هشتم فروردین 1390 در ساعت 17:59
گاهی دلم می خواد برم بالای یه کوه وایستم/      تنهای تنها /    تا میتونم گریه کنم

برا همه آدما برا همه چی تو این زندگی برا....

همونجوری که همیشه وقتی ماه کامل و میبینم و میبینم به زمین چشم دوخته و داره گریه میکنه!

به کسی نگفتم اما هیچوقت نشده حتی با یه ذره لبخند ببینم!

همیشه داشته گریه میکرده!

چقدر بهش حسودیم میشه که همیشه درحال گریه کردنه.

 
.:: ::.
 
اخبار این چند روزولایت
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال شنبه ششم فروردین 1390 در ساعت 2:0

دلم نمیخواد از ناراحتیام اینجا بنویسم.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

الانم دارم از تب میسوزم وچشمام از داغی به زور بازه.

بیخیال؛ خنده داراشو میگم؛ فقط یه چندتا از اتفاقای دیروزو؛ با چندتا که یه مدته می خوام بگم و فرصت نمیشه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

.

دیروز با بچه ها رفتیم ژینو

 

***کامل شده در ادامه مطلب..

  

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
×××نخ×××
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال چهارشنبه سوم فروردین 1390 در ساعت 0:28

دیروز اومدم مشهد

شب قبلش یعنی پریشب خیلی خوش گذشت

اونقدر که همه خاطره های این هفته یک طرف، سه شنبه شب یک طرف.

چون روزای آخره و کلاسا تق و لقه

***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
وقت الک کردن...!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال جمعه ششم اسفند 1389 در ساعت 12:48

(1)

1هفته قبل از تولدم، یه پست گذاشتم ، با این مضمون:

---امسال به کسی نمیگم واسه روز تولدم، چون وقت الک کردنه.

من که اینقدر همیشه پایتونم، میخوام ببینم کی یادشه!

-

حالا نتیجه اشو خدمتتون عرض میکنم: :)))

چهارشنبه 11 اسفند:

بقیه اش تو ادامه مطلب

--------------------------------------------------------------------------------------------

(2)
 

-غزال:بسه اینقد جفنگ نگو! اصلا بیاین بگین چه جور آدمی و قبول دارین؟ آقا، مرد ایده آل به نظرت چه جوریه اصلا؟

(پری که تخت بالای من بود، خم شد پایین): ایول من من، باید کسخل باشه  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد.

-غزال:هیس، صدا نباشه، یکی یکی، به همه میرسه، اصلا میخوام تو وبلاگم بنویسم که بچه های ترم قبلم ببینن   تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد .

پری: خب شکوفه اول بگو، شکوفه در اولوته چون شوهر داره.

***کامل شده در ادامه مطلب..

....-!

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
کی داده؟!!!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال پنجشنبه سی ام دی 1389 در ساعت 2:2

مقدمه

گفته بودم که یه سرپرست داریم که خیلی گله ومهربون۱---.

ما3واحدپروژه داریم که هردانشگاهی یه جور ارائه میشه،توی دانشگاه ما هم باید از بین یه لیست، هر پروژه ای که میخوایم انتخاب کنیم و براش یه روز واسه دفاعیه بذاریم. که اونروز همه اساتید به دفاعیه دعوت میشن+رئیس دانشگاه و مسئولای آموزش وحراست...

به سالن سمعی بصری و هر انتقادی که بخوان میتونن از کارت بکنن و تو باید بتونی باید بتونی از کارهات با منطق دفاع کنی و در آخرم نمره....

حدود ساعت8بود که سرپرست اومدتو اتاق و از اونجایی که اکیپ ما همیشه پایه:

خانوما،کیا پروژه هاشون مونده ،میمونن خوابگاه؟

فرزانه:چرا به من نگاه میکنین؟!من اولین نفردادم

***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
یه داستان جالب که حیفم اومد نذارمش اینجا D-:
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال سه شنبه شانزدهم آذر 1389 در ساعت 19:50

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند .

نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .!  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند .

اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد !!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:
گیرنده : همسر عزیزم

موضوع : من رسیدمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه  !!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

آخرش: کلی فسفرسوزوندم نظر ننویسی قبرت گچیه! 

ادامه ...-->
 
.:: ::.
 
کجاست؟!!!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال چهارشنبه نوزدهم آبان 1389 در ساعت 0:6

دلم برا هیچ کس تنگ شده! دلم برا هیچیز تنگ شده

!

تنگه ها، اما تنگ نیست

!

گرفته ها، اما انگار که یه جوری گرفته.

یه جور مچاله،

مثه یه کاغذ که صداشو

بشنوم موقع مچاله شدن، ا

ما کی مچالش کرده؟! چرا؟! مگه روش چی نوشته بود؟!

اصلا کی نوشته بود؟

!

کِی نوشت که من ندیدم؟

***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
یکشنبه ساعت1 بامداد!!!!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال شنبه سوم مهر 1389 در ساعت 2:16
یکشنبه ساعت1 بامداد***

غزل میشه بری رو تخت خودت؟

-د بیا! به من چیکا داری؟!

--سایت افتاده رو دیوار روبه روم ، میترسم

-(من این شکلی!!! ) خب پشتتو بکن!


***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
عشق؟!؟!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال سه شنبه سی ام شهریور 1389 در ساعت 17:44
روزی دختر و پسر جوانی در پارک کنار هم نشسته بودند و در مورد آینده صحبت می کردند 

 کمی دورتر از آنها نیز پیرمرد و پیرزنی روی نیمکتی نشسته بودند و پیرمرد به حالتی عاشقانه سرش را روی شانه های پیرزن گذاشته بود .

 دختر رو به پسر کرد و گفت :آخی !ببین این پیرمرد و پیرزن چه عاشقانه کنار هم نشسته اند !

***کامل شده در ادامه مطلب..

آخرش:پس عشق کجاست؟!

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 در ساعت 3:21
شنیده بودم که تنهایی، آدمو به خیلی چیزا میرسونه.

اما تجربه نکرده بودم!

مدتها بود که زندگیم شده بود یاهو مسنجر.

بیشتر شبا آنلاین بودم. مخصوصا که خیلیهارو مبتلا کردم، مثل فهیمه، فرزانه،تناز.. ،البته خیلیها بودن و اینطوری صمیمی تر شدیم، مثل نسرین، فدرا جون،...

من از ...

***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
---- نامه های منتشر نشده ی مجنون!!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال شنبه سیزدهم شهریور 1389 در ساعت 16:41

می نویسم.

باز می نویسم.

تا هستم تورا نفس می کشم و تورا می نویسم.

راستی اگر برای تو ننویسم، کجا شانه های دلتنگی ام را بتکانم؟

کاش می دانستی برای تو نوشتن و پست نکردن چقدر اشک می برد!

این همیشه نبودنت و با من بودنت قصه ی قشنگی است لیلی. حال ببین کجای جنون رسیده ام...!


***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
تو پارک ملت دونفر خوابیده بودن زیر پتو !!!!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 در ساعت 10:12

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

دیشب رفتیم پارک ملت،با خاله منیژه و عمو ومامان و بهارو مهدی، پگاه دختر داییم که یک سال از بهار بزرگتره، اونم بود.

داشتیم راه میرفتیم که یه جای دنج برای نشستن پیدا کنیم، مهیار تو بغل من بود داشتم به نیمکتا نگاه میکردم که از پشت پرچینا دیدم یکی از نیمکتا خالیه و رفتم به سمتش.

وقتی پیچیدم و رسیدم کنار نیمکت خشکم زد!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خالی نبود!!!

دونفر خوابیده بودن زیر پتو !!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
فرق همستر نر و ماده (;
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال جمعه بیست و نهم مرداد 1389 در ساعت 16:34

یه مدتی بود دوست داشتم یه همستر بخرم. یه بار موقع هار به بابا گفتم،

اونم شوخی شوخی گفت اگه بگیری از در خونه رات نمیدم بیای تو!، یا چای من تو این خونه است یا همستر.

 

آخه بچگیاش خیلی اذیت میکرده موشارو ، واسه همینم بدش میاد. اینو قبلا از مامان بزرگم شنیده بودم.

خودشم که میگه میگرفته و میذاشته توی لوله اگزوز موتور، وقتی موتور روشن میشده ، بعد از چند دقیقه، مات و مبهوت و دودی پرتاب میششدن بیرون.

 

حالا بگذریم، دیروز تصمیم گرفتم با مریم بریم و بخریم.

 

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
یه بوهایی میاد!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال جمعه بیست و نهم مرداد 1389 در ساعت 0:38
یه بوایی میاد ! ! !   

 

بوی سفر!

 

دارم بر می گردم ولایت

 

نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت!

 

برگه درخواست انتقالیمو نبردم.

نمی دونم چرا!

دلم می خواد پیش مریم باشم.

اما نمی خوام دیگه ابنجا باشم!

 

 

 
.:: ::.
 
راه بود و لیلی می رفت -- مجنون نبود -- دنیا ولی پر از نام مجنون بود
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 در ساعت 14:50

لیلی گفت: موهایمم مشکی ست ،مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های موی من است.

نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟

مجنون دست کشید به شاخه های آشفته ی بید و گفت: نه نمی خواهم!...

***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
یکی از شعرای مهدی سهیلی که خیلی دوسش دارم!!!
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال جمعه هفتم اسفند 1388 در ساعت 18:15

به که باید دل بست؟

به که شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت همه از کینه پر است

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تورا

گرم پاسخ گوید!

....

 

مامان بزرگم تو خونشون یه کمد داره که پر کتابای بابا بزرگمهُ

من عاشق اون کمدم

از بچگی آرزو داشتم ببینمش

بعد از کلی آویزمن شدن اجازه دادو منم حد اکثر استفاده و کردم و چندتا کتاب دودر کردم...


***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 در ساعت 0:23

سامنلیکم

اووووووووو یه آلمه خبر دارم از این مدت که نبودم.

تونستم انتقالیمو بگیرم واسه این یکی ولایت،

روز آخری که میومدم از اونجا و فهیمه 1 روز بیشتر باید می موند ، تو بغلم گریه کرد، ...

***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال جمعه هجدهم دی 1388 در ساعت 13:47

 

 
.:: ::.
 
------------------------دخترا و بسرا--------------------------
موضوع :
نویسنده خودم  تاریخ ارسال پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 در ساعت 17:1
پسرها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلفسن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي

سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد


***کامل شده در ادامه مطلب..

  ادامه ی مطلب ...
.:: ::.
 
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


 
 
 

  .:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.